تبليغاتX
SaTaN
اسمم شیطونه، 14 سالمه و یه نمه اهل جهنمم شغلمم آتیش سوزوندنه!

حول و حوش یه ماه پیش شاهده (با ناراحتی Begging) بهم گفت دوست داداشش تصادف کرده و مرده!

گفتم چن سالش بوده؟ گفت: هم سن داداشم بود دیگه هم کلاسیش بود !۱۸! سه روز بوده مامان و باباش براش ماشین گرفته بودن! رفته بوده گنجنامه سر پیچ داشته می پیچیده که یه ماشین از روبرو میاد، این که میره کنار با یه ماشین دیگه تصادف می کنه و ستون ماشین می شکنه میره تو سینش . یه داداش دوقلو هم داره که خیلی به هم وابسته بودن Gemini. طفلک داداشه چیکار می کنه؟! نمی دونی وختی به شهاب (داداشش) قضیه رو گفتیم نمی دونی چی کار کرد. زد آکواریومو شکست و اتاقشو بهم ریخت رفت تو اتاقش دیگم بیرون نیومد. آخه داداشمم خیلی دوسش داشته.

منم گفتم خدا بیامرزتش.

دیگه هیچ حرفی از اون پیش نیومد تا اینکه داشتیم از کوچه ی شاهده اینا می رفتیم اعلامیه ش رو بهم نشون داد. هم قیافش به نظرم آشنا اومد و هم اسمش ولی هرچی فکر کردم هیچی یادم نیومد.

این گذشــــــــــــــــــــــت تا دیروز که داییم اینا اومده بودن خونمون!

زنداییم با مامانم تعریف می کرد که مامانم (مامان زنداییم) یه همسایه ای داشتن یه پسر دوقلو داشتن، خسرو و مجید، تقریبا یه ماه پیش مجید تو راه گنجنامه تصادف کرده مرده!  بیچاره. مامان و باباشم که کف دستشونو بو نکرده بودن، تا به سن قانونی رسیده زود براش ماشین خریدن. سه روز بوده ماشینه زیر پاش بوده که این جوری شده.

من وختی کلاس اول ابتدایی بودم خونمون توی همون کوچه بود. دلیل اینم که اونا تو ذهنم موندن اینه که: یه بار منو هانیه رفته بودیم دمبال دوستامون که بیان خونه ی ما با هم بازی کنیم  بعد مجید و خسرو هم داشتن دوچرخه بازی می کردن ( یه استعدادی هم که داشتن این بود که پشت به فرمان روی دوچرخه می نشستن! ) بعد خسرو رفت توی خونه و بعد که اومد سرش باند پیچی بود!!!!!!!!!! بعد ادامه داد به بازیش. وختی مامانشون از بیرون اومد و سر باندپیچی خسرو رو دید و جویای قضیه شد خسرو گفت من با چوب زدم تو سرش و سرش زخم شده!  که من اینو هیچ وخت یادم نمی ره.

این هفته ما شیفت بعد از ظهریم.

هانیه امروز حالش خوب نبود  گفتیم نره مدرسه بهتره. منم یه ذره نق و نوق کردم که آره درسام رو ننوشتم و منم حالم خوب نیست و از این جور چیزا!   نتیجه: منم نرفتم مدرسه!!!!

ساعت ۸ شب سبحانی زنگ زده و بعد از کلی حال و احوال می گه: شیطون جون فردا نری مدرسه ها!

می گم: چرا؟!!!

می گه: فردا انجمن معلماس بعد کل مدرسه رو تعطیل کردن.

ایــــــــــــــــــــــــــول

آره دیگه

(کی میتونه این آره دیگه رو ترکم بده؟ )

توی این هفته من فقط سه شمبه رو می رم مدرسه! چون چارشمبه و پنج شمبه هم که باید اجازه بگیریم چون می خوایم بریم عروسی!

ولی واقعا دلم سوخت!

حالا پس فردا به شاهده می گم من دوست داداشتو می شناسم!

عکس العملش جالب می شه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 23:25  به دست SaTaN  | 
دیروز برای علوم رفتیم گردش علمی! موزه ی تاریخ طبیعی!

موضوع گردشمون فسیل بود ولی ما تقریبا کل موزه رو گشتیم!

آره!

ماهی می دیدیم می گفتیم شاهده!

خرس می دیدیم می گفتیم هستی*!

زرافه می دیدیم می گفتیم ساناز!

فیل دریایی می دیدیم می گفتیم هانیه*!

گوزن می دیدن می گفتن SaTaN!

این القاب از پارسال روی ما مونده!

هانیه هم هفته ی پیش روی یه کاغذ عکس حیوانات بالا رو کشیده زیرشون نوشته:

ماهی: نسل رو به افزایش!

خرس: در حال انقراض!

زرافه: تنها بازمانده از نسل زرافه های گردن کوتاه!

بقیه هم که فقط عکسشونو کشیده بود! (سعی می کنم عکسش رو بذارم )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منو شاهده مسیر خونه هامون یکیه بعد از مدرسه با هم برمی گردیم. بعد هر وقت من تعریف می کنم شاهده می گه: تو همیشه آخر حرفات بی سر و تهه!

الان این پستمم خیلی بی سرو ته شده!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هستی: این همون کسی که پارسال زد تو ذوق همه مونو دلمونو شکست! بعد تازگیا افتاده به غلط کردم غلط کردم!

هانیه: این هانیه خواهرم نیس بلکه دوستمه!

 

فعلا خدافس!

اگه بی سرو ته شده به بزرگواری خودتون ببخشین

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:6  به دست SaTaN  | 
قالبم خراب شده بود  فعلا اینو گذاشتم تا مامانم یکی دیگه واسم بسازه!

این یکی شیطونی نیس!

ممکنه ساختن و گذاشتن این قالب جدیده یه یه سالی به طول بینجامد!

به ناژین: نه! شهر بهار شیراز بود!

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 16:45  به دست SaTaN 
ادامه مطلب!


بقيه ي آتيش سوزوندن
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:24  به دست SaTaN  | 
سینزه‎ی آبان مبارررک

امروز عجب برنامه‎ای داشت مدرسه‎مون!

دوتا مقاله، یه سرود، یه نمایش، بفرمایین سر کلاس!

نمایشه درمورد حسین فهمیده بود که آخرش (اون جا که می‎خواد بره زیر تانک) تانک درست نکرده بودن کسی که نقش حسین فهمیده رو بازی می‎کرد خودش گفت مُردم!

آخرشم پرچم آمریکا رو آوردن گفتن آتیشش می‎زنیم ولی جرّش دادن.

شمبه می‎ریم مدرسه‎ی خودمون (چه عــــــــــــــجب! )

این یه ماه و نیمه، می‏رفتیم دبیرستان تربیت آخه مدرسه‎ی خودمون در دست ساخت بود! تربیت انقد چرته که کلاس ما لونه موش که نه لونه مورچه‎س ( منظورم توهین به مورچه‎ها نبود، از لحاظ اندازه می‎گم)! بعد ما ۲۴ نفریم همه هم روی صندلی تکی! ینی پدرمون در میاد!

یه هفته‎ی اول مهر میز معمولی داشتیم بعد نمی‎دونم به چه دلیلی عوض کردن.

امروز سبحانی ۷ تا سیب آورده بود مدرسه برای تغدیه!!!!!!!! ۷ تاشم زنگ اول خورد!!!  

با این که فردا میان ترم علوم از تموم فصل قرمز و قهوه ای داریم من نمی رم مدرسه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:17  به دست SaTaN  | 
سلام

عیدتون با تأخیر مبارررک

نمی‎دونم دیگه چی بگم

همش سرم تو درس و مخشمه! وخت ندارم دیگه!

هیش‎کیم که آپ نمی‎کنه فقط این مورچه و ناژینن دیگه! پس شما کجائیـــــــــــــــــن؟!

دلم خیلی عروسی می‎خواد! من نمی‎تونم تا آذر صب کنم

ازمون آزمون تشخیصی گرفته بودن دوم شدم تو کلاس (من کلا" خیلی زحمت می‎کشم) بعد جایزه بهم پاک‎کن دادن! اونم روش عکس میکی‎موس داره!!!!!!!! خوش به حالت فرزانه لااقل به شما لامپ داده بودن، شاهده تو مدرسه دوم شده بهش جامدادی دادن (من نمی‎دونم این شهریه‎ها رو چی‎کار کردن؟)

یکی تازه اومده اسمش ساراس از اهواز به خاطر کار باباش اومدن همدان، خیلی مخه بابا! تو آزمون تو کل مدرسه شد اول، همون اول سال با این که کسی نمی‎شناختش عضو شورا شد، آره دیگه حسابی زده رو دست کیمیا طلایی (نمی دونم چرا کیمیا تو آزمون رتبه نیاورد) معدل پارسالشم ۹۸/۱۹ شده بوده

واقعا! چرا اون ۲ صدم رو بهش ندادن این طفلک ۲۰ بشه

ولی اگه اونو بهش می‎دادن دیگه همه‎چی تموم می‎شد

فردا تست علوم داریم

۲۵ مهر تولد خانوم غابشی (معلم علوممون) بود هر کاری کردم پسته آپ نمی‏شد

دیروز باهاش داشتیم می‎گف: فصل فراتر از زمین رو که جلسه‎ی بعد تموم کنیم می‎برمتون موزه فسیل ببینین! ولی اون گردش علمی خوبتون می‎مونه بعد از عید که بریم گنج‎نامه، سنگ جمع کنین! ما رو که می‎بردن گردش علمی استادمون می‎موند پائین کوه من مث فرفره می‎رفتم بالا بهترین سنگا رو میاوردم، الان پیر شدم نمی‎تونم این کارا رو بکنم، اون وخت از بس فرز از کوه بالا می‎رفتم که دوستام بهم لقب بز کوهی داده بودن! بز معمولی نه‎ها بز کوهی که فرزه!

آره دیگه دارم می‎میرم از خستگی

من برم بخوابم

خدافس

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:36  به دست SaTaN  | 

این‎جا انقد سرده که توی خونه با شال و کلاه می‎گردیم!!!!!!!!!!!  (نه در این حد ولی خیلی سرده)

عزیزان گرامی که هر دیقه آپ می‎کنن و ما رو شرمنده‎ی خودشون می‎کنن! (البته مورچه خابالو الان واقعا ما رو شرمندهی خودش کرد)

من دیگه توی هفته نت نمیام به دلیل هزار و یکم!

فقط جمعه‎ها یا ممکنه پنج‎شمبه آخر شب.

فردا تست علوم داریم! با این معلمه که دور از جونش مث عزرائیله همه‎مون قبضه روحیم فردا

مث جن وسط کلاس ظاهر می‎شه و از همون اول می‎پرسه، بعد یه فصل رو کامل درس می‎ده!  بعدشم می‎گه سه دیقه وخت دارین بخونین تا این درس رو بپرسم!!! ولی خوبه لااقل توی این‎که می‎گه سه دیقه دیگه درس رو می‎پرسم، نگا می‎کنه ببینه حواس کی پرته از اون می‎پرسه (،،و انواع دیگر حواس پرتی‎ها!). یعنی در اون زمان ما باید فقط سرمون روی برگه‎ای باشه که خلاصه‎ی درس رو نوشتیم توش!

سالای گذشته سمپاد و علمی و از این قبیل مدرسه‎ها تدریس می‎کرده

من برم لالا تا مامانه نیومده یقمو بچسبه!

خدافس عزیزان شرمنده کن

من بازم به دلایلی نمی تونم بهتون سر بزنم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:0  به دست SaTaN  |