حول و حوش یه ماه پیش شاهده (با ناراحتی
) بهم گفت دوست داداشش تصادف کرده و مرده!
گفتم چن سالش بوده؟ گفت: هم سن داداشم بود دیگه هم کلاسیش بود !۱۸! سه روز بوده مامان و باباش براش ماشین گرفته بودن! رفته بوده گنجنامه سر پیچ داشته می پیچیده که یه ماشین از روبرو میاد، این که میره کنار با یه ماشین دیگه تصادف می کنه و ستون ماشین می شکنه میره تو سینش
. یه داداش دوقلو هم داره که خیلی به هم وابسته بودن
. طفلک داداشه چیکار می کنه؟! نمی دونی وختی به شهاب (داداشش) قضیه رو گفتیم نمی دونی چی کار کرد. زد آکواریومو شکست و اتاقشو بهم ریخت رفت تو اتاقش دیگم بیرون نیومد. آخه داداشمم خیلی دوسش داشته.
منم گفتم خدا بیامرزتش. ![]()
دیگه هیچ حرفی از اون پیش نیومد تا اینکه داشتیم از کوچه ی شاهده اینا می رفتیم اعلامیه ش رو بهم نشون داد. هم قیافش به نظرم آشنا اومد و هم اسمش ولی هرچی فکر کردم هیچی یادم نیومد. ![]()
این گذشــــــــــــــــــــــت تا دیروز که داییم اینا اومده بودن خونمون!
زنداییم با مامانم تعریف می کرد که مامانم (مامان زنداییم) یه همسایه ای داشتن یه پسر دوقلو داشتن، خسرو و مجید، تقریبا یه ماه پیش مجید تو راه گنجنامه تصادف کرده مرده!
بیچاره. مامان و باباشم که کف دستشونو بو نکرده بودن، تا به سن قانونی رسیده زود براش ماشین خریدن. سه روز بوده ماشینه زیر پاش بوده که این جوری شده. 
من وختی کلاس اول ابتدایی بودم خونمون توی همون کوچه بود. دلیل اینم که اونا تو ذهنم موندن اینه که: یه بار منو هانیه رفته بودیم دمبال دوستامون که بیان خونه ی ما با هم بازی کنیم
بعد مجید و خسرو هم داشتن دوچرخه بازی می کردن ( یه استعدادی هم که داشتن این بود که پشت به فرمان روی دوچرخه می نشستن! ) بعد خسرو رفت توی خونه و بعد که اومد سرش باند پیچی بود!!!!!!!!!! بعد ادامه داد به بازیش. وختی مامانشون از بیرون اومد و سر باندپیچی خسرو رو دید و جویای قضیه شد خسرو گفت من با چوب زدم تو سرش و سرش زخم شده!
که من اینو هیچ وخت یادم نمی ره.
این هفته ما شیفت بعد از ظهریم.
هانیه امروز حالش خوب نبود
گفتیم نره مدرسه بهتره. منم یه ذره نق و نوق کردم که آره درسام رو ننوشتم و منم حالم خوب نیست و از این جور چیزا! نتیجه: منم نرفتم مدرسه!!!! 
ساعت ۸ شب سبحانی زنگ زده و بعد از کلی حال و احوال می گه: شیطون جون فردا نری مدرسه ها!
می گم: چرا؟!!! ![]()
می گه: فردا انجمن معلماس بعد کل مدرسه رو تعطیل کردن. ![]()
ایــــــــــــــــــــــــــول ![]()
آره دیگه
(کی میتونه این آره دیگه رو ترکم بده؟
)
توی این هفته من فقط سه شمبه رو می رم مدرسه! چون چارشمبه و پنج شمبه هم که باید اجازه بگیریم چون می خوایم بریم عروسی!
ولی واقعا دلم سوخت!
حالا پس فردا به شاهده می گم من دوست داداشتو می شناسم!
عکس العملش جالب می شه! ![]()
موضوع گردشمون فسیل بود ولی ما تقریبا کل موزه رو گشتیم! ![]()
آره!
ماهی می دیدیم می گفتیم شاهده!
خرس می دیدیم می گفتیم هستی*!
زرافه می دیدیم می گفتیم ساناز!![]()
فیل دریایی می دیدیم می گفتیم هانیه*!
گوزن می دیدن می گفتن SaTaN!
این القاب از پارسال روی ما مونده! ![]()
هانیه هم هفته ی پیش روی یه کاغذ عکس حیوانات بالا رو کشیده زیرشون نوشته:
زرافه: تنها بازمانده از نسل زرافه های گردن کوتاه!
بقیه هم که فقط عکسشونو کشیده بود! (سعی می کنم عکسش رو بذارم
)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منو شاهده مسیر خونه هامون یکیه بعد از مدرسه با هم برمی گردیم. بعد هر وقت من تعریف می کنم شاهده می گه: تو همیشه آخر حرفات بی سر و تهه!
الان این پستمم خیلی بی سرو ته شده! ![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هستی: این همون کسی که پارسال زد تو ذوق همه مونو دلمونو شکست! بعد تازگیا افتاده به غلط کردم غلط کردم!
هانیه: این هانیه خواهرم نیس بلکه دوستمه!
اگه بی سرو ته شده به بزرگواری خودتون ببخشین
این یکی شیطونی نیس! ![]()
ممکنه ساختن و گذاشتن این قالب جدیده یه یه سالی به طول بینجامد!
به ناژین: نه! شهر بهار شیراز بود! ![]()
امروز عجب برنامهای داشت مدرسهمون!
دوتا مقاله، یه سرود، یه نمایش، بفرمایین سر کلاس!
نمایشه درمورد حسین فهمیده بود که آخرش (اون جا که میخواد بره زیر تانک) تانک درست نکرده بودن کسی که نقش حسین فهمیده رو بازی میکرد خودش گفت مُردم! ![]()
آخرشم پرچم آمریکا رو آوردن گفتن آتیشش میزنیم ولی جرّش دادن. ![]()
شمبه میریم مدرسهی خودمون
(چه عــــــــــــــجب!
)
این یه ماه و نیمه، میرفتیم دبیرستان تربیت آخه مدرسهی خودمون در دست ساخت بود! تربیت انقد چرته که کلاس ما لونه موش که نه لونه مورچهس ( منظورم توهین به مورچهها نبود، از لحاظ اندازه میگم)! بعد ما ۲۴ نفریم همه هم روی صندلی تکی! ینی پدرمون در میاد!
یه هفتهی اول مهر میز معمولی داشتیم بعد نمیدونم به چه دلیلی عوض کردن. ![]()
امروز سبحانی ۷ تا سیب آورده بود مدرسه برای تغدیه!!!!!!!! ۷ تاشم زنگ اول خورد!!! ![]()
با این که فردا میان ترم علوم از تموم فصل قرمز و قهوه ای داریم من نمی رم مدرسه! 
عیدتون با تأخیر مبارررک
نمیدونم دیگه چی بگم
همش سرم تو درس و مخشمه! وخت ندارم دیگه!
هیشکیم که آپ نمیکنه فقط این مورچه و ناژینن دیگه! پس شما کجائیـــــــــــــــــن؟!
دلم خیلی عروسی میخواد! من نمیتونم تا آذر صب کنم
ازمون آزمون تشخیصی گرفته بودن دوم شدم تو کلاس (من کلا" خیلی زحمت میکشم) بعد جایزه بهم پاککن دادن! اونم روش عکس میکیموس داره!!!!!!!! خوش به حالت فرزانه لااقل به شما لامپ داده بودن، شاهده تو مدرسه دوم شده بهش جامدادی دادن (من نمیدونم این شهریهها رو چیکار کردن؟)
یکی تازه اومده اسمش ساراس از اهواز به خاطر کار باباش اومدن همدان، خیلی مخه بابا! تو آزمون تو کل مدرسه شد اول، همون اول سال با این که کسی نمیشناختش عضو شورا شد، آره دیگه حسابی زده رو دست کیمیا طلایی (نمی دونم چرا کیمیا تو آزمون رتبه نیاورد) معدل پارسالشم ۹۸/۱۹ شده بوده
واقعا! چرا اون ۲ صدم رو بهش ندادن این طفلک ۲۰ بشه
ولی اگه اونو بهش میدادن دیگه همهچی تموم میشد
فردا تست علوم داریم
۲۵ مهر تولد خانوم غابشی (معلم علوممون) بود هر کاری کردم پسته آپ نمیشد
دیروز باهاش داشتیم میگف: فصل فراتر از زمین رو که جلسهی بعد تموم کنیم میبرمتون موزه فسیل ببینین! ولی اون گردش علمی خوبتون میمونه بعد از عید که بریم گنجنامه، سنگ جمع کنین! ما رو که میبردن گردش علمی استادمون میموند پائین کوه من مث فرفره میرفتم بالا بهترین سنگا رو میاوردم، الان پیر شدم نمیتونم این کارا رو بکنم، اون وخت از بس فرز از کوه بالا میرفتم که دوستام بهم لقب بز کوهی داده بودن! بز معمولی نهها بز کوهی که فرزه!
آره دیگه دارم میمیرم از خستگی
من برم بخوابم
خدافس
اینجا انقد سرده که توی خونه با شال و کلاه میگردیم!!!!!!!!!!!
(نه در این حد ولی خیلی سرده)
عزیزان گرامی که هر دیقه آپ میکنن و ما رو شرمندهی خودشون میکنن! (البته مورچه خابالو الان واقعا ما رو شرمندهی خودش کرد)
من دیگه توی هفته نت نمیام به دلیل هزار و یکم! ![]()
فقط جمعهها یا ممکنه پنجشمبه آخر شب. ![]()
فردا تست علوم داریم! با این معلمه که دور از جونش مث عزرائیله همهمون قبضه روحیم فردا ![]()
مث جن وسط کلاس ظاهر میشه و از همون اول میپرسه، بعد یه فصل رو کامل درس میده!
بعدشم میگه سه دیقه وخت دارین بخونین تا این درس رو بپرسم!!! ولی خوبه لااقل توی اینکه میگه سه دیقه دیگه درس رو میپرسم، نگا میکنه ببینه حواس کی پرته از اون میپرسه (
،
،
و انواع دیگر حواس پرتیها!). یعنی در اون زمان ما باید فقط سرمون روی برگهای باشه که خلاصهی درس رو نوشتیم توش!
سالای گذشته سمپاد و علمی و از این قبیل مدرسهها تدریس میکرده
من برم لالا تا مامانه نیومده یقمو بچسبه! ![]()
خدافس عزیزان شرمنده کن
من بازم به دلایلی نمی تونم بهتون سر بزنم